جستجو ...

كرده ام آفاق را من جستجو

تا نيابم من نشان از حسن او

عشق ما را كرده عنوان آنچنان

كز من بیچاره رفته آبرو

ليك عاشق باشد و دلداده ای

كز من مخمور، برده باده ای

باز ... اما، لطف بسياری دروست

ياريش دارد طريق ساده ای

میسپارد دست خود را سوی من

مینمايد روی خود بر روی من

میرود اما به فكرش اين بود

كی شود آرام تر اين خوی من

حرف او را ياد دارم من هنوز

"شب گذشته ... منتظر هستم به روز

گرچه ما تنهای تنها مانده ايم

عاقبت پایان رسد اين ساز و سوز

عشق در جان كسی خانه نكرد

تا تهی جانش ز بيگانه نكرد

عقل چون بيگانه ی ايشان بود

هر كسی ميلی به آن شانه نكرد"

***

پی نوشت 1: نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 14:5 شماره پست: 226 با ویرایش فراوان :)

پی نوشت 2: از بیگانه تهی نیستم ... و این خیلی بده ...

پی نوشت 3: یه نامه ی ناتمام برای پست کردن دارم هنوز وقت و حس تموم کردنش رو پیدا نکردم ....

پی نوشت 4: باید بیشتر از اینها دیوانگی کنم :دی

ديده ي ياري ز هجر يار تر شد

آسمان دلتنگ رويايي دگر شد

اين دل ما را ببين چون بي خبر شد

رفته در آيينه روياي دلي پاك

گم شود تصویر آن چون در گذر شد

زاهدي آمد كه بتها را فروشد

چون بت خود را بديد بَس بي نظر شد

ساقي از ميل شراب ما نپرسيد

چون كه صد باده فرستاد و بسر شد

ليك جمع عاشقان جمعند و گوييم

بر تن من آشناي ما سپر شد

خمر ما بسيار و جام و باده كم شد

ديدن ليلي به مجنون دردسر شد

شور شيرين از چه در فرهاد ماند

چون لب خسرو پر از شهد و شكر شد

اصفهان شهر خوشي باشد وليكن

اشرفي آمد كه آن بنياد بر شد

بانگ و فرياد از كسي خيزد كه دیده

ديده ي ياري ز هجر يار تر شد

***

پی نوشت 1: نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت 0:41 شماره پست: 224

پی نوشت 2: قرار بود یه پست غیر شعر بنویسم اصلا حس و حال و حوصلش نیومد جدای این که وبگردی هم نکردم امروز :دی

پی نوشت 3: اینجا مقادیری شاعر به دلایل شخصی با اصفهان چپ بوده بنابر این به اشرف افغان و سقوط اصفهان اشاره نموده :) البته واضح و مبرهن هست من از اصفهان و شیراز الآنش هم خوشم نمیاد :دی

بايد ... ؟

بايد گلي بچينم يا نو گلي ببينم

بايد دلي بجويم با بيدلي ببينم

بايد به خواب غنچه شب را سحر نمايم

 بايد ز چشم آهو شعري ز نو سرايم

بايد براي غنچه پيراهني بدوزم

بايد به پيش شمعي پروانه وار بسوزم

بايد كه هرچه دارم در پاي او بريزم

گويم دوباره برگرد در پيش من عزيزم

 ***

پی نوشت1 : نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 ساعت 16:48 شماره پست: 222

پی نوشت 2 : پی سیم با یه پاور دیگه داره کار میکنه :دی گوشیم هم در مراحل پایانی تسته لپ تاپم هم خیلی وقته در دست تعمیره باید پیگیری کنم دیگه :دی

پی نوشت 3 : روزمرگی خوبی ندارم مخصوصا که دوستای وبلاگی کم‌کاری دارم جدای این که خودم حسم نمیشه شاعرایی رو که وبلاگشون رو گذاشتم برای خوندن در مواقع خاص رو پیگیری کنم ولی اگه این جور پیش بره میرم به سمت تغییر و تحول دیگه :دی

پی نوشت 4 : فک کنم شعرای آرشیوی بعدی خوبن :دی یه دور خوندمشون که :دی

پی نوشت 5 : پستام رو جدای از شعر و اینا تگ درست حسابی بزنم یا چی؟

يك بانگ بزن از دل ...

اي سالك ميخانه و اي پيروي پروانه

پندت شده بيگانه بر اين دل ديوانه

اي باده ده محفل و اي مطرب هر بيدل

يك بانگ بزن از دل تا غم شود افسانه

من منتظرم باز آ از ديده ي پرواز آ

در پرده چو آن رازآ از گريه پر است شانه

برگرد بيا در بر غم را تو ز من در بر

تا من بشوم در بر بر ماه زنم شانه

هر چند خورم سوگند بازم نكن از اين بند

شايد دهدم كس پند برگرد به ويرانه

عشق است حبيب ما عشق است شكيب ما

عشق است طبيب ما پر كن دو سه پيمانه

از عشق بگو هر جا نه وعده نده فردا

برگرد و بدو فرما من شمع و تو پروانه!

***

پی نوشت 1: نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388 ساعت 17:29 شماره پست: 219

پی نوشت 2: یک عدد سفر یک روزه داشتم دیروز حسش شد مینویسم ازش :دی

پی نوشت 3: گزیده هایی که تو پست آرشیوی نگه داشتم رو هم باید دستچین کنم گویا :دی

بد راه ميرفت!

گلي را ديده ام چون راه ميرفت

ز هر سو بانگ صدها آه ميرفت

چو يوسف هم بديد او را ندانست

چگونه پاي او در چاه ميرفت

موذن چون نمازش را قضا كرد

ندانست روي او گمراه مي رفت

نه سجده گاه بودو نه رو به ماه بود

ببين كه ابر سوي ماه ميرفت

خجالتش نهان شد و ابر رفت

دو هفته بود و ابر نگاه ميرفت

گذشت از سر چو ديد او را شهي شاد

ز تاجش مي گذشت و جاه ميرفت

كلاهش را ربود آن سرو خندان

ولي شه را به سر آن كاه ميرفت

خدايا راه او را باز گردان

كسي مي گويدش بد راه ميرفت

***

پی نوشت 1: نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 22:7 شماره پست: 215

پی نوشت 2: چه همه کم آپ کردم این آذر ماهی چه همه ساکته همه جا ...

پی نوشت 3: هی گفتم یه چیزی میاد تو ذهنم بنویسم ها آخرش گفتم از آرشیو باز شعر بیارم بخونید :دی

بي قرار

رفته ام در جست و جو تا بجويم نام او

رفته از ايام من خورده بر دل جام او

دل كه باشد بي قرار كار و بارش فكر يار

فكر او گم گشتن است وصل هم فرجام او

جام او پيمانه ايست ديگري بيگانه ايست

هر چه فكرش مي كند كم رود در دام او

ديگران گم گشته اند صيد مردم گشته اند

هر بلا ديده از او مي خرد پيغام او

ذكر لب ها ديدن و لهجه ي خنديدنش

لب ز لب وا مي كند هر كه بيند گام او

راه آسان مي رود دل چه آسان مي برد

عشوه هاي خاص از او مي شود دل رام او

برده در هر محفلي عاشق صاحب دلي

هر كه ذكر او كند مجلسي شد عام او

هر كه جويد ديدن و لهجه ي خنديدنش

رو به عاشق مي كند در پي احكام او

در خيال هر كسي لحظه اي باشد بسي

تا ببيند روي او طي شود ايام او

اي "كسي" بي خود مگو ذكر او اندر ميان

كشته اي بيمار شد هر كسي شد خام او

***

پی نوشت 1: نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ساعت 23:46 شماره پست: 214 

پی نوشت 2: آلزایمر بد دردیه بنده ی خدا با آلزایمر ماشین برداشته و رفته هنوزم پیدا نشده دعا کنید طوریش نشده باشه فقط ...(آپدیت: پیدا شد خدا رو شکر!)

پی نوشت 3: پست ادامه ی اون مجموعه ی داستانی در حال نگارشه به علت پی نوشت قبلی حس نوشتنش نیست ...

پی نوشت 4: مدیونید فک کنید باز شعر آرشیو کردم :) نوشتنم نمیاد خوب :دی

بر عشق چون نشستي بايد بيان بداري!

گفتم به يك ترانه عاشق شدم به ياري

اذن بيان ندارم اين است درد ،آري!

هر صحبتي نمايم از عشق و شور و مستي

از باده هاي ساقي _سرمايه هاي خواري_

گويند كه عاشقي نيست اين سان نهان نمودن

بر عشق چون نشستي بايد بيان بداري!

گويم كه اين نه رازيست كه اندر نهان بماند

روديست شاد و سر خوش اندر جهان جاري!

پيمانه چون بگيريم پيمان دگر نماند

چون دل شده فراري وز عقل گشته عاري

بايد به عقل گويم پيمان كنم چو آغاز

آغاز عشق باشد پايان ديده داري 

***

پی نوشت 1: نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت 0:24 شماره پست: 206

پی نوشت 2: این سری متنا تو یه پست پیش نویس تو وبلاگ ذخیره شده بود الآن اون ذخیره هه تموم شده ولی پستا هنوز به قوت خودشون تو منابع اصلی باقیه!

پی نوشت 3: این پست مورد نظر بوده :)

امید من آن است که روزی ...

با آن که تو را حب حیات است

عاشق شدنت روز وفات است

صد عاشق شوریده که داری

از لطف خدا و از برکات است

امید من آن است که روزی

بینی همه عالم به صلات است

پرسی ز من و هم چو منی تو

"از بحر چه باران به فرات است

اشکی که بریزند و شود جمع

واین جلوه که اندر حرکات است"

آهسته بگویم که تو باشی

در دین تو عاشق ز غلات است

این ها همه معشوق شناسند

ذکر لبشان از تو نجات است

با اینکه به عشقت شده مغروق

عاشق کلماتش صلوات است

ذکر تو نگویم که نگویند

گویند خدا را نفرات است

اما تو پریچهره پری پوش

پیدا نکنی آن که به پات است

شاعر نتواند که نگوید

در سجده ی تو شاخ نبات است!

***

پی نوشت 1 : نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 ساعت 0:27 شماره پست: 204 

پی نوشت 2 : از شعراییمه که خوشم میاد ازش بعدی هم همینطور که آخرین شعری هست که تو ثبت موقتای وبلاگه :دی بقیش رو باز باید برم از متن اصلی بخونم جمع آوری کنم :دی

دلگشته ی اویم

 عیبم مکن ساقی پیمانه می جویم

افسانه ی عشقی بر دلبران گویم

من سبزه ام در راه سروی چو می بینم

شادم که در راهش آهسته می رویم

روی وفا دارم ترس جفایم نیست

سوزم در این آتش بر خویشتن مویم

شادم که بر راهش دستی بیافشانم

گوش سماعم نیست دلگشته ی اویم

گویم به هر فرهاد فرمان دلبر بر

حتی اگر گوید دست از تو می شویم

باید که از دستم دوری گزینی تو

شاید که باز آید بر سوی تو گویم

بردی چو فرمانش گردی چو چوگانش

گردد به گرد گو جوید گل و بویم

باید که بر گردی بینی جمالش را

هر دم نشان دارد برگشتن سویم

دانم که می گویند درد بدی دارد

صبر ار کنی ساقی جاری شود جویم

ساقی به پیمانه ترسم فرو افتی

پرواز ز من آموز اینک که من قویم!

پروانه ها می رند پرواز می ماند

بنگر که شمع گوید راه تو می پویم

ساده سر افرازم من غرق پروازم

پرچم برافرازم خوب است این خویم!

***

پی نوشت 1: نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387 ساعت 12:52 شماره پست: 200

پی نوشت 2: نتمون درست شد مونده ببینم لپ تاپم سالمه یا چی :دی

رو سیاه تو

نرفته از نگاه من نگاه تو

ببین که مانده چشم من به راه تو

نپرس ز دیگران که شاهد تو کیست

تمام شعر من بود گواه تو

گمان نبر که لحظه ای به عشق تو

جدا شود نگاهم از پناه تو

ز بعد یوسفی که شد عزیز مصر

نگشته ترس کس ز عمق چاه تو

به بوسه می برند خاک راه تو

چه می کنند به گرد سجده‌گاه تو

به یک قدم به شعر نشسته این قلم

قدوم تو بود به رو سیاه تو

 ***

پی نوشت 1 : نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387 ساعت 19:17 شماره پست: 199

پی نوشت 2 : از اونجایی که خیلی هاتون کمتر هستید منم سعی میکنم کمتر باشم!

پی نوشت 3 : سه تا دیگه از این پستا دارم بعد از اون سعی میکنم گلچین شده تر بذارم :دی

گشته دلم دوباره سر گشته هم چو مجنون

باز از دلم شنیدی و آن را به جلوه دیدی

نزدیک تر رسیدی دل را به شکوه چیدی

قلب مرا ندیدی در خانه ای پر از خون

گشته دلم دوباره سر گشته هم چو مجنون

یوسف به مصر نشیند در محضر زلیخا

بیند به شور و غوغا شد راز دل هویدا!

من غم گسار عشقم گویم چرا به عشقم

تا عقل در سرم نیست گویم خدا به عشقم!

عقل ار به من ندیدی آن را تو کی ربودی

عقلم همان ربود که  آن را تو در سجودی

***

پی نوشت 1 : نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387 ساعت 23:14 شماره پست: 198

پی نوشت 2 : لپ تاپم باز خراب شده :|

پی نوشت 3 : فک کنم یکی دو بیت دیگه وسطش میخواد تا ارتباطش کامل برقرار باشه ولی همینجوری گفتمش که الآن هم حس اصلاحش نیست!

می شود روزی شوی تو یار من؟

آمدی گشتی تو هم همکار من

خانه کردی خانه در دیدار من

ای که عشقت می کشد قلب مرا

در چه کاری یار؟ در کشتار من!

زنده ام اما من اندر زندگی

خواهشم یک خنده بر رخسار من

نازنین باز با دلم ناز نکن

ناز تو ترسم که گردد نار من

می کشم بار ملامت روز و شب

تا که عشق تو است ای یار بار من

تا صدایم را شنیدی ساعتی

سرّ بسیاری است در گفتار من

گاه گویم تلخ و شیرین است گـَهی

تا چه باشد صورت اشعار من

صورت اشعار من - دلدار من-

می شود روزی شوی تو یار من؟

***

پی نوشت 1: نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387 ساعت 20:49 شماره پست: 197

پی نوشت 2: داره این سری پستام تموم میشه کم کم ها تا آخر بهمن فک کنم ذخیرش کردم تو وبلاگ باز خونیش سخته چون وسطش مطلبای خاص وبلاگم هست که خاطرات نا خوش آیند رو شاید زنده کنه :)

پی نوشت 3: استقبال خوب کنید من این شعرا رو بفهمم بذارم اونور یا نه :)

سلام میکنم

دلم نداشت طاقت ندیدنت

جدا شدی ز دست با پریدنت

گلی و عطر تو نمی شود نهان

اگر چه باغبان شود به چیدنت

اگر چه بلبلی زند به دشمنی

ترانه ی سکوت دم گـُزیدنت

اگر چه کودکی ز روی کوچکی

به بوسه می کشد دم رسیدنت

ولی منم به راه نشسته ام هنوز

به چیدن گلی دم رسیدنت

همان گلی که رست دمی که گم شدی

دویدم و نبود به پا دویدنت

پرنده ای شدی ز دام جسته ای

بیا ببینم آن زمین دریدنت

صدای آشنا چو می رسد ز دور

سلام میکنم بود شنیدنت

***

پی نوشت 1: نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387 ساعت 0:54 شماره پست: 194 

پی نوشت 2: به دنیا اومدن گوگولی پگاه خیلی خیلی مبارک باشه دیروز به دنیا اومد البته :)

پی نوشت 3: یه کاری میکنید بدون در نظر داشتن بازدید و نظرات و اینا هر روز آپ کنم تا شعرا تموم شه بعد بذارم برما!

تکرار

افتاده به لبخند نگارم کارم

گویم به نگاهش چه نگارم یارم

لبخند زنان عشوه نماید آن گل

تا باز رسد سهم من و دیدارم

چندی بزند چرخ و رسد بر مقصود

یک بار کند تند مرا تکرارم

بیداد کند بعد و گزیند دوری

تا چند ببیند او حال دل بیمارم

چندی بزند چرخ و رسد بر مقصود

گوید که همین است مرا دلدارم!

لبخند زنان عشوه نماید آن گل

تا باز رسد سهم من و دیدارم

***

پی نوشت 1: نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387 ساعت 18:38 شماره پست: 190

پی نوشت 2: از شنبه نت ندارم .... دو روزه قرار بود درست بشه :|

تو را دارم دوست

تا کی بگویم از کی 

وان جام خالی از می

 رفتی و من تو را پی

آیم چو ناله ی نی

در راه چشم مستت

افتاده ام ز دستت

رنجم ز دوری تو

من چون رقیب پستت

دل رفته در نقابت

وارد شدم به خوابت

سر مصرعم بخوان تو

ترسم من از جوابت 

***

پی نوشت 1: نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 ساعت 21:3 شماره پست: 186

پی نوشت 2: اینم یه نوع تفریح شعری بوده قدیما :دی

پی نوشت 3: دقیقا میدونم چه کار میخوام بکنما ولی حس شروعش نیست!

پی نوشت 4: آن شاعر با کلاس مجوز نگرفت ... آن شاعر با لباس مجوز نگرد ... زان مجمع ارشاد نشین هیچ کسی ... جز دختر مش عباس مجوز نگرفت 

هستم پی خدا من

گفتم به تو عزیزم دورم ز تو چرا من

من مانده ام چه تنها جویم تو را کجا من

دورم من از نگاهت ای چشمه ی طراوت

زآن روی پر صداقت دیدم بسی بلا من

دنیای من پر از خون عشقم شده چو مجنون

اشکم روان شد اکنون ماندم چرا جدا من

سیم و زری ندارم تا پای تو بریزم

اما بگو عزیزم دارم تو را بها من؟

پای تو من نشستم چشم از تو بر نبستم

بر گرد تا نگردم پای تو در فنا من

جانا خدا شناسی؟ عشق و وفا شناسی؟

من را تو می شناسی؟ هستم پی خدا من

اما شدم چه غمگین چیزی نداد تسکین

درد غم تو دلبر جویم بر او دوا من

این درد بی دوا بود دانای علم خدا بود

دلدادگی چرا بود؟ ماندم چه بی صدا من ...

گفتم که صبر باید تا چشم اشک ساید

آییم به هم به شاید شایسته ی وفا من

تسلیم او شدم زود عشقش دوباره افزود

از اشک سازم این رود دور از تو در عزا من

***

پی نوشت 1: نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387 ساعت 19:16 شماره پست: 184

پی نوشت 2: چند روز استراحت میکنم و میرم برای کارای عقب افتادم!

پی نوشت 3: فک کنم این پاییز کلی غم ریخته تو دلم چه کاریه خوب ...

پندت، ز ریشه ام کند

رفتی ز پیش من چند من مانده ام چه دلبند

برگیر بندم از بند بر من مده تو صد پند

چون رود بی ثباتم جا مانده در رباطم

همدم به یک رباتم احساس: ز مرده لبخند

مُردم چو در فراغت آید دلم سراغت

خاموش درب باغت من: بسته چون گلو بند

آید دلم به سویت آیم به جستجویت

آب است در سبویت؟ کوزه: دلی هنرمند

هر کوزه ای شکسته بر دسته اش نشسته

دستی ز دل نبسته دستم، تهی ز یک قند

دستم تهی ز قند است دلدادگی به چند است

این دل تهی ز پند است پندت، ز ریشه ام کند

***

پی نوشت 1: نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ساعت 13:20 شماره پست: 171

پی نوشت 2: بالاخره فارغ التحصیل شدم فکر کنم :دی

پی نوشت 3: از اون وقتاست که هی من میخوام آپ کنم هی شما نظر نمیدید هی من ....

مده مرا تو آزار

تو آمدی به دیدار منم به تو گرفتار 

مده به دل تو آزار تو نارنین و من یار 

به تو سلام دادم به تو پیام دادم 

از این مقام دادم به تو نظر به یک بار 

تو دادیم پیامی به قصد انتقامی 

شنیدمت کلامی به سان هر گرفتار 

کلام تو به جانم دهد نشاط بسیار 

منم یکی جوانم مده مرا تو آزار 

اگر تو راست مهری چه منتظر به سحری

که سازمت به شعری به آسمان مددکار 

تو آمدی جلو تر به اشک و دیده ای تر:

به دل سپردمت سر که سازیش به دل، دار 

***

پی نوشت 1: نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 ساعت 19:7 شماره پست: 170

پی نوشت 2: شنبه دیگه تموم میشه ... یه نفس راحت شاید بکشم بعدش چند روزی :دی

پی نوشت 3: قم، صبح تولد امام رضا (ع) تقریبا یاد همه تون بودم چه اونایی که هستن چه اونایی که نیستن و اینا اسم یه عده تون هم نوشتم که یادمه مثلا و زیارت و اینا کردم به نیابتتون :دی

پی نوشت 4: این شعره رو دوست دارم با این که یکم ربط بیتاش خوب و کامل نیست :دی هی هم میخوندمش این چند وقته :دی

کاری با دیگران ندارم

دل داده ام به یاری اذن بیان ندارم

کاری به دل ندارم دل رفته جان ندارم

جانم به آرزویش گم کرده راه کویش

پایم شده به سویش اما زبان ندارم

تا گویمش کجایی دلبر به دل ربایی

گفتن دلی بخواهد من هم همان ندارم

راه دگر ندارم من هم که جان ندارم

راه تو را بخواهم راهی به آن ندارم

ای بی نشان زمانی از چشم بی نشانت

بر ما نشان نما تا فکر زمان ندارم

گم شد زمان یاری ای یار من کجایی

تا گویمت که کاری با دیگران ندارم

گفتا "کسی" بدانم پند بجا دهی تو

اما منم که یارم روح و روان ندارم!

***

پی‌نوشت 1: نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387 ساعت 11:48 شماره پست: 169

پی‌نوشت 2: فک کنم از اولین جاهاییه که به طور رسمی "کسی" رو به عنوان تخلص استفاده کردم :دی البته زیاد ازش استفاده نمیکنم :دی

پی نوشت 3: قم رفتم و برگشتم اسم هر کس رو یادم بود نوشتم و یادتون کردم تو حرم :)

تو یار بی کسانی

بر گو چه می توان گفت از عشق آرمانی

از نامه ی شبانگاه از عشق آسمانی

این دیده غرق خون است در دل بسی جنون است

بر گو چه در کنون است ای آتش نهانی

تو یادگار عشقی در روزگار عشقی

اندر بهار عشقی در یاد من تو مانی

سر زنده چون بهاری چون من تو بی قراری

جا مانده یادگاری ... یادم نما زمانی

روزم شده بسی سرد در دل شده بسی درد

جا مانده جای یک مرد آن مرد آسمانی

یک آسمان پر از نور از کفر و کین بسی دور

چشمم شده پر از شور تو یار بی کسانی 

***

پی نوشت 1: نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387 ساعت 23:54 شماره پست: 167

پی نوشت 2: دارم میرم یه روزه قم و برگردم :) فردا نیستم پس :دی

پی نوشت 3: راضی نیستم ازشون این همه نیستن که کار من افتاده دقیقه ی نود :|

پی نوشت 4: تا اول مهر امیدوارم همه مشکلاتم حل شه یه مدت سر بذارم به کوه و بیابون برای خودم :|