هرشب به سویت میپرم

داری چه کار میکنی
من را شکار میکنی؟
با قلب من چه میکنی
تیره و تار میکنی
قلبم شکسته بی وفا
مانده دلم در این جفا
تیشه به قلب من زدی
مانده وجودم بی هوا
در این هوا چه میکشم
چوبی به روی آتشم
اشکم همیشه میچکد
دود است هم فرمایشم
فرمان قلبت میبرم
کرده دل تارم ورم
پروانه بودم شمع من
هرشب به سویت میپرم

مرا غمت بس است

دل صبا نیاز به باد ندارد
صبا پر از صداست نیاز به داد ندارد
نمی طلبد دل را؛ نمی طلبم او را
طلب ندارم و او هم ترانه ی شاد ندارد
دل شکسته ام مرحم نمی طلبد
مرا غمت بس است نیاز به مراد ندارد
مراد دل من را خدا نگه دارد
خدا پر از غناست و اعتیاد ندارد
احتیاج به تو اعتیاد سنگینیست
معتاد تو هرگز نیاز به مواد ندارد
به بوسه و به کنارت به خنده و به نگاهت
مراد تو مجنون است نیاز به مداد ندارد
مداد می کشی ابرو را مداد میکشی چشمانت
به نقاشی نیازت نیست زیاد ازدیاد ندارد

حوصله

حوصله ندارم که تو را

از دور

یا نزدیک ببینم

فقط میخواستم با تو

بنشینم ...

دلیل

بی تو ماندن دلیل میخواهد

و منی که بی تو بی دلیلم

مانده ام در راه بی پایان

مانده ام در راه بی درمان

که تو را بی دلیل میخواهم

می نویسم

می نویسم از تو

از تو که بیداری

از تو که تا هستم

در دلم می مانی ...

هنوزم هنوزه ...

فرقی نمی کند

 

بید باشی در باد

سایه باشی در روز

آب باشی بر سنگ

صبر چون پیشه کنی

دشمنت می‌شکند ... می‌میرد!

***

پ.ن 1: اوضاع همونه که بود شایدم بدتر سر خود میرن خاستگاری برام سر خود مذاکره میکنن سر خود میگن برو 6 ماه امتحانی داماد سر خونه بشو!

پ.ن 2: رفته بودم دکتر سر یه سری استرس و اینا از شلوغی یکم زیادی موج منفی گرفتم دکتره برگست بهم گفت افسردگی دارم الآن هم علائم افسرده ها رو دارم ولی اقسرده نیستم به نظزم!

مناسب نیست

چقدر پا پیجمه قلبم

میگه عشق رو نمیشناسم

مییگه مغزت به من میگه ...

کسی واست مناسب نیست

***

پ.ن: اینقدر گیر بهم دادن که چرا ازدواج نمیکنی و اینا که سطح توقعم رو آوردم پایین ببینم میتونم کسی رو دوست داشته باشم اونجوری که در سطح ازدواج هم بشه باهاش پیش رفت ولی خوب یه سری خطوط قرمز دست و بالم رو بسته!

عمر بی زوال

زمین را

ارزش ماندن نیست

پرواز باید کرد

به افق های امید

به افق های خیال

به فضای بی کران

جای خوشبختی و عشق

جای عمر بی زوال!

***

پ.ن: ولنتاینه امروز یا سالگرد ازدواج یکی ... مسئله این است 

خواهرم غذایت را!

خواهرم آن قزص ها خطرناک است ...

خواهرم بچه ات نمی ماند ...

خواهرم بچه ای نخواهی داشت ...

بین این حرف های پر پرسش

میروم در سکوت و در اندوه ...

خواهر اکنون بپا غذایت را ...

***

پ.ن: لطفا قرص های الکی غیر علمی نخورید ...

عقب مانده ام ...

خسته ام

نه از زندگی

نه از عشق

و نه از خستگی

خسته ام از جسمی که بی تاب است

خسته ام از ذهنی که درگیر است

و ثانیه هایی که بی هوا میگذرند!

 و من پا به پای زندگیم نمی دوم ...

عقب مانده ام ...

عقب!

***

پی نوشت 1: کاره از اون چیزی که فک میکردم بدتره ولی وقتی درک کنی موقعیتش رو خوبه!

پی نوشت 2: بحران شخصیتیه که تو گوگل 6 تا اکانت همزمان باز داشته باشی؟!؟!

پی نوشت 3: همیشه سعیم به این بوده علایق و زندگی و چیزای مختلف مربوط به خودم جدا باشه جوری که پازلی باشه که کسی همش رو نداشته باشه! البته طبیعیه یه زمانی این پازل حل شد و من به پازل نگاری علافه مند تر شدم!

پی نوشت 4: اسمای مجازیم رو دوست دارم ولی پیدا کردن چیزی که از قبلیا بهتر باشه سخته الآن هم حسش نیست ولی به نظرم لازمه برای طرحی که دارم یه اسم خوب پیدا کنم!

وقت خوبی نیست

ساعت 19 یا بیست

وقت خوبی نیست

تا حواست را جمع خود کنی

تا شوی بیرون ز درس و مدرسه

تا روی اندر پی احوال کار خویشتن در شهر غریب

در شهر غریب

وقت خوبی نیست

ساعت 19 یا 20!

***

پی نوشت 1: پیداست دو روزی که باید دانشگاه باشم یه روزش تا ساعت 8 یه روزش تا ساعت 7 شب کلاس دارم یا باید این پینوشت رو ذکر میکردم :)

پی نوشت 2: بالاخره هفتم اسفند احتمالا دانشگاهم شروع بشه خداکنه بتونم با جا و اینای جدید بسازم ... پیداست نمیسازم؟ :)

پی نوشت 3: این قدر همه چیز پیچیده شده که ترجیح میدم اکثر وقتم رو یا بازی کنم یا فیلم ببینم :)

ربط

حرف من ...

به هیچکس ربط ندارد

حتی خودم!

اما تو ...

همیشه به من ربط داری ...

حتی اگر نباشی!

***

پی نوشت : حوصله ندارم برای هیچ کاری!

چه حال و روزیه خوب ...

اینقدر بد حالم که ...

به پای زندگی نمیرسم

فقط میتوانم نگاه کنم و گاه

                      درد بکشم ...

قشنگ زیر و رو میشود ...

فکرم ... ذهنم ... دلم ...

و دردم با معکوسش میجنگد

بی خیالی که پیشه کنم ...

ناگهان پر از خیال میشوم ...

کاش میشد تا همیشه بخوابم ...

و خواب ببینم تو را ...

که تا آخر راه این رهگذر، میمانی ...

کاش بمانم ...

کاش بمانی ...

کاش ...

***

پی نوشت 1: وضع دانشگاهم تو حالت اضطراریه ... شاید مجبور شم با این حال و روزم پا شم برم اونجا باز!

پی نوشت 2: آینده ام تو هستی و بختم را ... در عمق چشمهای تو مییابم ... حالا که چشمهای تو را دارم ... از شعر و قهوه فال نمیخواهم (یادم نیست از کی :دی )

پی نوشت 3: نیستید زیاد ها ... دوست ندارم این وضع رو ...

جستجو ...

كرده ام آفاق را من جستجو

تا نيابم من نشان از حسن او

عشق ما را كرده عنوان آنچنان

كز من بیچاره رفته آبرو

ليك عاشق باشد و دلداده ای

كز من مخمور، برده باده ای

باز ... اما، لطف بسياری دروست

ياريش دارد طريق ساده ای

میسپارد دست خود را سوی من

مینمايد روی خود بر روی من

میرود اما به فكرش اين بود

كی شود آرام تر اين خوی من

حرف او را ياد دارم من هنوز

"شب گذشته ... منتظر هستم به روز

گرچه ما تنهای تنها مانده ايم

عاقبت پایان رسد اين ساز و سوز

عشق در جان كسی خانه نكرد

تا تهی جانش ز بيگانه نكرد

عقل چون بيگانه ی ايشان بود

هر كسی ميلی به آن شانه نكرد"

***

پی نوشت 1: نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 14:5 شماره پست: 226 با ویرایش فراوان :)

پی نوشت 2: از بیگانه تهی نیستم ... و این خیلی بده ...

پی نوشت 3: یه نامه ی ناتمام برای پست کردن دارم هنوز وقت و حس تموم کردنش رو پیدا نکردم ....

پی نوشت 4: باید بیشتر از اینها دیوانگی کنم :دی

یلدا

آمد به میان صحبت سرما دیگر

آمد به زمان موسم یلدا دیگر

از سردی ایام به لبخند بکاه

تا گرم شوند مردم دنیا دیگر

***

پی نوشت : برای یکی میخواستم اسمسش کنم دیدم تو وبلاگم هم بذارمش خوبه :دی

ديده ي ياري ز هجر يار تر شد

آسمان دلتنگ رويايي دگر شد

اين دل ما را ببين چون بي خبر شد

رفته در آيينه روياي دلي پاك

گم شود تصویر آن چون در گذر شد

زاهدي آمد كه بتها را فروشد

چون بت خود را بديد بَس بي نظر شد

ساقي از ميل شراب ما نپرسيد

چون كه صد باده فرستاد و بسر شد

ليك جمع عاشقان جمعند و گوييم

بر تن من آشناي ما سپر شد

خمر ما بسيار و جام و باده كم شد

ديدن ليلي به مجنون دردسر شد

شور شيرين از چه در فرهاد ماند

چون لب خسرو پر از شهد و شكر شد

اصفهان شهر خوشي باشد وليكن

اشرفي آمد كه آن بنياد بر شد

بانگ و فرياد از كسي خيزد كه دیده

ديده ي ياري ز هجر يار تر شد

***

پی نوشت 1: نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت 0:41 شماره پست: 224

پی نوشت 2: قرار بود یه پست غیر شعر بنویسم اصلا حس و حال و حوصلش نیومد جدای این که وبگردی هم نکردم امروز :دی

پی نوشت 3: اینجا مقادیری شاعر به دلایل شخصی با اصفهان چپ بوده بنابر این به اشرف افغان و سقوط اصفهان اشاره نموده :) البته واضح و مبرهن هست من از اصفهان و شیراز الآنش هم خوشم نمیاد :دی

بايد ... ؟

بايد گلي بچينم يا نو گلي ببينم

بايد دلي بجويم با بيدلي ببينم

بايد به خواب غنچه شب را سحر نمايم

 بايد ز چشم آهو شعري ز نو سرايم

بايد براي غنچه پيراهني بدوزم

بايد به پيش شمعي پروانه وار بسوزم

بايد كه هرچه دارم در پاي او بريزم

گويم دوباره برگرد در پيش من عزيزم

 ***

پی نوشت1 : نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 ساعت 16:48 شماره پست: 222

پی نوشت 2 : پی سیم با یه پاور دیگه داره کار میکنه :دی گوشیم هم در مراحل پایانی تسته لپ تاپم هم خیلی وقته در دست تعمیره باید پیگیری کنم دیگه :دی

پی نوشت 3 : روزمرگی خوبی ندارم مخصوصا که دوستای وبلاگی کم‌کاری دارم جدای این که خودم حسم نمیشه شاعرایی رو که وبلاگشون رو گذاشتم برای خوندن در مواقع خاص رو پیگیری کنم ولی اگه این جور پیش بره میرم به سمت تغییر و تحول دیگه :دی

پی نوشت 4 : فک کنم شعرای آرشیوی بعدی خوبن :دی یه دور خوندمشون که :دی

پی نوشت 5 : پستام رو جدای از شعر و اینا تگ درست حسابی بزنم یا چی؟

قصه پیش میرود

منتظر شروعی تازه باش

گوش به زنگ

گوش به ساعت

به گوشه های جهان چشم بدوز

منتظر معجزه باش

تغییر در راه است

و زمان برای بهتر شدن اوضاع در جریان است

و هیچکس در جریان نیست ...

که چه کسی در جریان است

قصه پیش میرود

قصه‌گو خسته نمیشود

و قصه ادامه می یابد

تا قهرمان قصه ... که باید من باشم!

به هدفش ... که باید تو باشی!

میرسد ...

و هیچکس نمیداند ... که ما در جریانیم ...

که قصه به خوبی تمام خواهد شد :)

***

پی نوشت : حس نوشتن چیزی نبود این هم معلومه همینجوری جهت خالی نبودن عریضه پا به عرصه ی وجود گذاشته :دی

يك بانگ بزن از دل ...

اي سالك ميخانه و اي پيروي پروانه

پندت شده بيگانه بر اين دل ديوانه

اي باده ده محفل و اي مطرب هر بيدل

يك بانگ بزن از دل تا غم شود افسانه

من منتظرم باز آ از ديده ي پرواز آ

در پرده چو آن رازآ از گريه پر است شانه

برگرد بيا در بر غم را تو ز من در بر

تا من بشوم در بر بر ماه زنم شانه

هر چند خورم سوگند بازم نكن از اين بند

شايد دهدم كس پند برگرد به ويرانه

عشق است حبيب ما عشق است شكيب ما

عشق است طبيب ما پر كن دو سه پيمانه

از عشق بگو هر جا نه وعده نده فردا

برگرد و بدو فرما من شمع و تو پروانه!

***

پی نوشت 1: نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388 ساعت 17:29 شماره پست: 219

پی نوشت 2: یک عدد سفر یک روزه داشتم دیروز حسش شد مینویسم ازش :دی

پی نوشت 3: گزیده هایی که تو پست آرشیوی نگه داشتم رو هم باید دستچین کنم گویا :دی

بد راه ميرفت!

گلي را ديده ام چون راه ميرفت

ز هر سو بانگ صدها آه ميرفت

چو يوسف هم بديد او را ندانست

چگونه پاي او در چاه ميرفت

موذن چون نمازش را قضا كرد

ندانست روي او گمراه مي رفت

نه سجده گاه بودو نه رو به ماه بود

ببين كه ابر سوي ماه ميرفت

خجالتش نهان شد و ابر رفت

دو هفته بود و ابر نگاه ميرفت

گذشت از سر چو ديد او را شهي شاد

ز تاجش مي گذشت و جاه ميرفت

كلاهش را ربود آن سرو خندان

ولي شه را به سر آن كاه ميرفت

خدايا راه او را باز گردان

كسي مي گويدش بد راه ميرفت

***

پی نوشت 1: نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 22:7 شماره پست: 215

پی نوشت 2: چه همه کم آپ کردم این آذر ماهی چه همه ساکته همه جا ...

پی نوشت 3: هی گفتم یه چیزی میاد تو ذهنم بنویسم ها آخرش گفتم از آرشیو باز شعر بیارم بخونید :دی