كرده ام آفاق را من جستجوتا نيابم من نشان از حسن او
عشق ما را كرده عنوان آنچنان
كز من بیچاره رفته آبرو
ليك عاشق باشد و دلداده ای
كز من مخمور، برده باده ای
باز ... اما، لطف بسياری دروست
ياريش دارد طريق ساده ای
میسپارد دست خود را سوی من
مینمايد روی خود بر روی من
میرود اما به فكرش اين بود
كی شود آرام تر اين خوی من
حرف او را ياد دارم من هنوز
"شب گذشته ... منتظر هستم به روز
گرچه ما تنهای تنها مانده ايم
عاقبت پایان رسد اين ساز و سوز
عشق در جان كسی خانه نكرد
تا تهی جانش ز بيگانه نكرد
عقل چون بيگانه ی ايشان بود
هر كسی ميلی به آن شانه نكرد"
***
پی نوشت 1: نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 14:5 شماره پست: 226 با ویرایش فراوان :)
پی نوشت 2: از بیگانه تهی نیستم ... و این خیلی بده ...
پی نوشت 3: یه نامه ی ناتمام برای پست کردن دارم هنوز وقت و حس تموم کردنش رو پیدا نکردم ....
پی نوشت 4: باید بیشتر از اینها دیوانگی کنم :دی