يك بانگ بزن از دل ...
اي سالك ميخانه و اي پيروي پروانه
پندت شده بيگانه بر اين دل ديوانه
اي باده ده محفل و اي مطرب هر بيدل
يك بانگ بزن از دل تا غم شود افسانه
من منتظرم باز آ از ديده ي پرواز آ
در پرده چو آن رازآ از گريه پر است شانه
برگرد بيا در بر غم را تو ز من در بر
تا من بشوم در بر بر ماه زنم شانه
هر چند خورم سوگند بازم نكن از اين بند
شايد دهدم كس پند برگرد به ويرانه
عشق است حبيب ما عشق است شكيب ما
عشق است طبيب ما پر كن دو سه پيمانه
از عشق بگو هر جا نه وعده نده فردا
برگرد و بدو فرما من شمع و تو پروانه!
***
پی نوشت 1: نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388 ساعت 17:29 شماره پست: 219
پی نوشت 2: یک عدد سفر یک روزه داشتم دیروز حسش شد مینویسم ازش :دی
پی نوشت 3: گزیده هایی که تو پست آرشیوی نگه داشتم رو هم باید دستچین کنم گویا :دی
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 6:28 توسط رهگذر
|