مشهد شهر!

به مشهد شهر رفتم لیک ندیدم روی ماهت را

سپاه عاشقان دیدم ندیدم من نگاهت را

ز محفل جلوه گر بودند نبودی جلوه گر آنجا

تو ترسیدی بیایی پیش ببینم جلوه گاهت را

سکوتت خوش صدایت خوش خوش و بش کردنت همخوش

خوش آواز و خوش آهنگی که می بخشد گناهت را

گناهانم چه بسیار و نگاه تو چه دشوار است

به لشکر گاه باید رفت بیابم تا سپاهات را

کسی با غصه همگون شد کسی دیگر دگرگون شد

گواهی داد که عشقی نیست نمی بخشم گواهت را

پی نوشت: شاید برگشتم اینجا بنویسم ... معلوم نیست هنوز!

هرشب به سویت میپرم

داری چه کار میکنی
من را شکار میکنی؟
با قلب من چه میکنی
تیره و تار میکنی
قلبم شکسته بی وفا
مانده دلم در این جفا
تیشه به قلب من زدی
مانده وجودم بی هوا
در این هوا چه میکشم
چوبی به روی آتشم
اشکم همیشه میچکد
دود است هم فرمایشم
فرمان قلبت میبرم
کرده دل تارم ورم
پروانه بودم شمع من
هرشب به سویت میپرم

مرا غمت بس است

دل صبا نیاز به باد ندارد
صبا پر از صداست نیاز به داد ندارد
نمی طلبد دل را؛ نمی طلبم او را
طلب ندارم و او هم ترانه ی شاد ندارد
دل شکسته ام مرحم نمی طلبد
مرا غمت بس است نیاز به مراد ندارد
مراد دل من را خدا نگه دارد
خدا پر از غناست و اعتیاد ندارد
احتیاج به تو اعتیاد سنگینیست
معتاد تو هرگز نیاز به مواد ندارد
به بوسه و به کنارت به خنده و به نگاهت
مراد تو مجنون است نیاز به مداد ندارد
مداد می کشی ابرو را مداد میکشی چشمانت
به نقاشی نیازت نیست زیاد ازدیاد ندارد

حوصله

حوصله ندارم که تو را

از دور

یا نزدیک ببینم

فقط میخواستم با تو

بنشینم ...

دلیل

بی تو ماندن دلیل میخواهد

و منی که بی تو بی دلیلم

مانده ام در راه بی پایان

مانده ام در راه بی درمان

که تو را بی دلیل میخواهم

می نویسم

می نویسم از تو

از تو که بیداری

از تو که تا هستم

در دلم می مانی ...

هنوزم هنوزه ...

فرقی نمی کند

 

بید باشی در باد

سایه باشی در روز

آب باشی بر سنگ

صبر چون پیشه کنی

دشمنت می‌شکند ... می‌میرد!

***

پ.ن 1: اوضاع همونه که بود شایدم بدتر سر خود میرن خاستگاری برام سر خود مذاکره میکنن سر خود میگن برو 6 ماه امتحانی داماد سر خونه بشو!

پ.ن 2: رفته بودم دکتر سر یه سری استرس و اینا از شلوغی یکم زیادی موج منفی گرفتم دکتره برگست بهم گفت افسردگی دارم الآن هم علائم افسرده ها رو دارم ولی اقسرده نیستم به نظزم!

مناسب نیست

چقدر پا پیجمه قلبم

میگه عشق رو نمیشناسم

مییگه مغزت به من میگه ...

کسی واست مناسب نیست

***

پ.ن: اینقدر گیر بهم دادن که چرا ازدواج نمیکنی و اینا که سطح توقعم رو آوردم پایین ببینم میتونم کسی رو دوست داشته باشم اونجوری که در سطح ازدواج هم بشه باهاش پیش رفت ولی خوب یه سری خطوط قرمز دست و بالم رو بسته!

عمر بی زوال

زمین را

ارزش ماندن نیست

پرواز باید کرد

به افق های امید

به افق های خیال

به فضای بی کران

جای خوشبختی و عشق

جای عمر بی زوال!

***

پ.ن: ولنتاینه امروز یا سالگرد ازدواج یکی ... مسئله این است 

خواهرم غذایت را!

خواهرم آن قزص ها خطرناک است ...

خواهرم بچه ات نمی ماند ...

خواهرم بچه ای نخواهی داشت ...

بین این حرف های پر پرسش

میروم در سکوت و در اندوه ...

خواهر اکنون بپا غذایت را ...

***

پ.ن: لطفا قرص های الکی غیر علمی نخورید ...

پول!

هر جوری بهش فکر میکنم واقعا ضروریه برای خیلی چیزا پول داشتن ولی چون من خودم رو جوری تطبیق دادم با شرایط که بتونم با کمترین امکانات هم سر کنم زیاد بهش اهمیت نمیدادم ...

دو سه سال پیش برای یه شرکتی کار میکردم که حقوقش سر وقت و خوب و اینا بود البته چون تو چند کارهگی (مولتی تسکینگ) خوب نیستم به درسم و اتمام پایان نامم داشت ضربه میزد که کارم رو کم کردم تا شرایط شرکت جوری شد که گذاشتن برم :)

بعد حالا هم تو شرایط مشابه هستم با این تفاوت که تو شرکتی هستم که دارم پروژه ای کار میکنم و کلا پول دادن و ایناش معلوم نیست چه جوریه و محیط هم حدودا صمیمیه نمیشه غر پول کم میدی چرا و اینا بزنم جدا از این یه پروژه ی سه چهار ماهه شروع کردیم که هی داریم بزرگترش میکنیم تا تهش اصل پروژه انجام نشده بمونه! کلا یه وضعیه که نمیشه ول کرد رفت!

تو این شرایط خطیر که پایان نامه ارشدم هست این پروژه هه هست خانواده هم گیر دادن برم خاستگاری ... حالا نه این که پیشنهاد بدن فلانی ببین خوبه یا نه اگه خواستی بریم خاستگاری یکی رو هی میگن برو ببین برو ببین الآن هم رفتن بهشون گفتن ما میایم ها! اصلا آدم تو این وضعیت قاطی میخواد بکنه و اون روش رو نشون بده بدیش اینه که میخوان حرف زور بگن و نمیشه جلوشون وایساد!

حالا تو این هیری ویری من کلی چیزی لازم دارم تا بتونم زندگی نرمالم رو پیش ببرم و اینام کلا تو این وادی نیستن بنابر این الآن زندگی پایین تر از حد نرمال دارم انجام میدم و له و لورده میشم شدید!

جدای از اینا خبری نیست من خوبم ... ببین میخندم! 

پی نوشت : یه موضوع خانوادگی هم هست که اعصاب دونستن جزئیش رو ندارم چه برسه به گفتنش!

بنی آدم ...

همین جوزی داشتم تو نت میگشتم که بر خوردم به این برای همین گشتم تا رسیدم به این! البته باید به صداش گوش کنید نه تصویرش  چون بنی آدم اعضای یک پیکرند تو تصویرش تیست!

به طور خلاصه میشه گفت ممکنه بنی آدم اعضای یک پیکرند ... ممکنه سر در سازمان ملل نباشه ولی رفته فضا و این شغر به این خاطر بر تمامی اشعار دیگر برتری داره!

***

پی نوشت 1: میرم سر کار مثلا ولی هنوز جایی رسمی نزدم فلان جا کار میکنم حس کارمندی ای چیزی ندارم خوب  اصلا مسئله هم  نیست! من آدم   ای نیستم که !

پی نوشت 2: دقت کنید به چی میگم نت  ظبیعیه این جور غیر نت رو سر نمیزنم

پی نوشت 3: اسم وبلاگ رو عوض کردم بزنم تو خط بی کرانه ها! 

پی نوشت 4: حس سعدی دایی پنداری در این پست دیده میشه یکم ها

عقب مانده ام ...

خسته ام

نه از زندگی

نه از عشق

و نه از خستگی

خسته ام از جسمی که بی تاب است

خسته ام از ذهنی که درگیر است

و ثانیه هایی که بی هوا میگذرند!

 و من پا به پای زندگیم نمی دوم ...

عقب مانده ام ...

عقب!

***

پی نوشت 1: کاره از اون چیزی که فک میکردم بدتره ولی وقتی درک کنی موقعیتش رو خوبه!

پی نوشت 2: بحران شخصیتیه که تو گوگل 6 تا اکانت همزمان باز داشته باشی؟!؟!

پی نوشت 3: همیشه سعیم به این بوده علایق و زندگی و چیزای مختلف مربوط به خودم جدا باشه جوری که پازلی باشه که کسی همش رو نداشته باشه! البته طبیعیه یه زمانی این پازل حل شد و من به پازل نگاری علافه مند تر شدم!

پی نوشت 4: اسمای مجازیم رو دوست دارم ولی پیدا کردن چیزی که از قبلیا بهتر باشه سخته الآن هم حسش نیست ولی به نظرم لازمه برای طرحی که دارم یه اسم خوب پیدا کنم!

مهم

کار های مهمی کرده ام؛ ولی ...

کارهای بزرگ، نه

من بزرگ نیستم ... مهمم!

***

پی نوشت 1: الآن این مینیمال بود

پی نوست 2: اون هفته ای بعد سر کار که داشتم میومدم خونه دو تا شعر قدیمی نا تمومم رو یکم جلو بردم بعدش دیگه حس شعر نوشتن نیومد وگرنه منتشر میشد جای این!

پی نوشت 3: دقت کردید دیگه الآن حدودا یه هفتست میرم سر کار و بدنم کلا برنامه ریزیش ریخته به هم خوب هم دوست داره تا 2 بیدار باشه هم دوست داره تا 10 بخوابه که تو این وضعیت نمیشه!

پی نوشت 4: حسم به کاره خوب نیست تو خیلی چیزا اول راهه تو خیلی چیزا ادعا داره ...

پی نوشت 5: به نصف کارایی که قبلا میکردم نمیرسم جدا از خواب و اینا ...

غر زدم چقدر 

به من مربوط نیست!

حواسم پرت است

نه عشق میفهمم و نه درس

نه خورشید برایم روشن است نه شمع

تاریکی خوب نیست

و تاریک خانه نشین شدم 

و فکز میکنم ...

به چیز هایی که یاد میگیرم و ...

به من مربوط نیست!

***

1: به من مربوطه خوب این رو دوست دارم ببینم مثلا! بعد هی منتظر بشینم تا کیفیت درست حسابی "پیپر تون" بیاد و مثل چند روز پیش نشه که فیلمه سر و تهش رو ضبط نکرده بودن درست ترش رو هم که دانلود کردم آخرش رو نداشت که اصل مسیر داستان بعد از پایان فیلمه!

2: نه کار درست حسابی پیشنهاد میدن به آدم نه دختر مناسب ... خانوادست داریم!

3: یعنی چی بازی رو جوری درست میکنن که ماموریت اصلی رو که تموم کردی بازی تموم نشه! مگه وقتمون رو از سر راه آوردیم که هی بخوایم بدونیم ادامش چی میشه :-"

4: یه چیز بدی که یه  اسفندی ها نسبت میدن، وابسته شدن الکی (اعتیاد) به چیزای مختلفه الآن حس میکنم هیچ کدوم از ساب هایی که دارم تو یوتیوب رو نمیتونم ازشون بگذرم بگذریم از دیدن ویدئو هایی که ممکنه زیاد هم آموزنده نباشه!

5: باس به ترتیبی بچینم بیشتر پست بذارم اینجا جاهای دیگه که پس از اون سانحه ی دلخراس دلم نمیاد فعالیت کنم!

6: چقدر ملت هستن که سانحه رو با صاد مینویسن اینترنتی های غلط نویسی داریم ها!

و حالا شروع یک پایان!

بالاخره امتحانام با خوبی و خوشی دیروز تموم شد و ماه رمضونی رفتیم اون سر کشور امتحان دادیم و برگشتیم همچین بفهمی نفهمی میشه گفت امتحان دادنم تموم شده دیگه و باید پایان نامه رو آماده کنم و خلاص شم از ارشد و اینا!

البته ناگفته نماند یه دو سه تا پروژه هم باید فوری انجامش بدم برای درسای این ترمم که با خیال راحت نگاه کنم نمره هام رو

از درس که بگذریم ماه رمضونه و حال و هوای خاص ماه رمضونای تو تابستون ... دارم به خواهرزاده ها فکر میکنم که تا بیان برسن به تکلیف ماه رمضون میاد تو بهار و تا ماه رمضون تابستونی بچشن کلی طول میکشه!

اون پست قبلی هه نه قبلی اش رو یادتونه ... بعله به زودی این مشکل تبلیغه حل میشه ... البته الآن که چک کردم یه ماه دیگست حرکتشون که !؟!؟

دیگه همینا ...

پی نوشت : تو این بین خرابی بلاگفا اینا رو نوشتم گفتم اگه خواستید بخونید بخونید!

ماه صاحب آن نور و رنگ نیست

با من مجنگ جهان جای جنگ نیست

دستان عاشقان که شبیه تفنگ نیست

دستانشان منتظر یک نوازش است

قلب تو سرسخت ولی مثل سنگ نیست

باید یکی بین همه او شود فدا

تا خوب درک کند آنچه بنگ نیست

فهمد که دل دیوی نداشتی

اخلاق تو اما قشنگ نیست

فهمد بدست آورده ات چه خوب

اما برای داشتنت او زرنگ نیست

فهمد صدای تو خوب است ولی هنوز

بهتر ز نی زدن و ساز و چنگ نیست

یعنی به حکم طبیعت عمل کند

یعنی برای طلاق تو او را درنگ نیست

باید دقیق عاشق هر ماه نو شوید

زیرا که ماه صاحب آن نور و رنگ نیست.

***

پی نوشت 1: وزنش درست نیست حوصلم هم نمیشه درستش کنم :دی

پی نوشت 2: تو قطار گفتمش کار خوبیه وقتی برای خوابیدن سه چهار ساعت بیشتر وقت ندارید!

پی نوشت 3: نظر نذارید پست جدید نمیدم :) البته قول نمیدم یه هو باز غیبم نزنه ها :دی

پی نوشت 4: هنوز درگیر مشکلات ترم اولمون هستیم بعد ازمون میخوان کار پایان نامه مون رو شروع کنیم! دانشگاهه داریم!

تبلیغات!

اون تبلیغه رو دیدید که پسره میخواد با فضایی ها حرف بزنه و در طرح جستجوی هوش فرازمینی معروف به سِتی شرکت داشته باشه و در نهایت با ژاپنیه ی توی ISS تماس میگیره! و میگه چه طور ژاپنی حرف بزنم! بله یادتون اومد .... خوبه!

این تبلیع سه تا اشکال اساسی داره اولا این که تا یکی دو ماه آینده هیچ ژاپنی ای تو ISS نیست و الآن 3 تا روس و 2 تا آمریکایی و یه زن ایتالیایی هستن اونجا!

دوم این که به قول این ژاپنی ای که میخواد بره چند ماه دیگه فضا اول انگلیسی یاد گرفتم و از انگلیسی روسی یاد گرفتم یعنی اینا انگلیسی و روسی بلدن همه شون :)

سوم اینکه خارجی ها برنامه ی اسپیس x دارن فک کنم و تو طول اون درمورد فضا و فضا نوردی و اینا یاد میگیرن و در نهایت یه روز جمع میشن و با فضا نوردای تو ISS مصاحبه میکنن بعد ما فقط تبلیغ میکنیم ... حالا جدای برنامه های تشویقی ای که تو آمریکا برای تقویت رشته های STEM هست که ما مشابهش رو نداریم!

پی نوشت : پیداست زیاد تو یوتیوب ناسا و اینا هستم یا بیشتر توضیح بدم :دی

بعد نوشت: یه نمونه ی مورد سومی این البته هنوز ندیدمش که تاییدش کنم :دی

شهر کاغذی!

توی کاغذ جایی

اسم شهری دارد

نقشه ی داناییست ...

اسم آن را دارد!

میروی آنجا تا ...

شهرشان را بینی ...

روی کاغذ هست و ...

در حقیقت پوچ است ...

شهر روی کاغذ ... در حقیقت پوچ است ...

تا کپی رایت در این شهر مشخص گردد

شهری آنجا سازند ...

تا همه مردم دنیا دانند

شهر روی کاغذ ...

در حقیقت زیباست!

***

پی نوشت : شهر کاغذی شهریست که به خاطر کپی رایت شرکت های تهیه کننده ی نقشه روی نقشه شون اضافه میکنند که مشخص شه کسی از دستشون کپی نکرده گاهی مردم از روی نقشه میرن اون شهر میبینن شهری اونجا نیست و وقتی زیاد میشه تعداد مراجعات گاها ملت میرن اونجا یه سری ساختمون میسازند که در حد شهرک بشه بهش عنوان داد البته بعد از یه مدتی جذابیتش از دست میره و رها میشه :)

هستم که .... زنده یعنی!

چه همه چیز عوض شده ها!

خبر

خبر کوتاه بود

دایی شدم باز

و دختری به نوادگان مادرم اضافه شد.

***

توضیح: بقیه ی خواهرزاده ها هم دخترن!

تقصیر ستارگان بخت ما

این روز ها با فوت برخی از هنرمندان کشور بر اثر سرطان، این بیماری شده یکی از بحث های روز و مشخصا مرتضی پاشایی که سرطان سختی هم داشت ... برای همین من هم به مناسبت این رویدار نشستن فیلم تقصیر ستارگان بخت ما رو باز دیدم نه که درس و اینا ندارم! دیدم حوصله و اعصاب درس رو ندارم نشستم این فیلمه رو در عوض درس خوندن دیدم!

موضوع فیلم در مورد یه دختره که سرطان تیروئید داشته و سرطانش به ریش هم آسیب رسونده و با کمک تیوب اکسیژن نفس میکشه و یه پسر دیگه که اون هم سرطان داشته و آشناییشون و این ها و در نهایت به سر انجام رسیدن بختشون ...

فیلم بغیر از یکم طولانی بودن مشکل دیگه ای نداره و خیلی از نقل قول های تاثیر گذاری میتونه برای همه داشته باشه ... پس توصیم اینه ببینیدش :دی

***

پی نوشت : درس خوندن لازمم ولی خوب تو جو درس خوندن نیستم که ...

بعد نوشت: لینک برای دانلودش و خرید کتابش

چالش!

تو این مدتی که این ور اون ور بودم مدل های مختلف چالش دیدم چالش ظرف یخ ... چالش کتاب خوانی ... چالش یه هفته هفت تا انشا نویسی ... چالش هر ماه یه روز خاص انشا نویسی! ... چالش آرایش کردن با دست یکی دیگه و ... البته اولی و آخریش به صورت ویدئویی نمون دارن ولی خوب چالشی هستن برای خودشون ...

حالا اینا رو گفتم که چی بشه! بله این که پست بذارم نه که موضوع و دغدغه کم ندارم ... دغدغه ی تحقیق و سمینار و امتحان و پروپوزال و اینا اینم بماند مشکل این که این همه راه هر هفته برم و برگردم هم دارم که خودش خیلی حرفه!

برگردیم سر اصل موضوع چالش و این که چه چالشی پیش بکشیم که همه مشتری بشن! اول این که چالش رو باید بتونیم خودمون انجام بدیم بعد توقع داشته باشیم سه چهار نفری که دعوتشون میکنیم یا چند نفری که با هم قرار میذاریم یه کاری رو انجام بدیم اون رو انجام بدم یه نمونش عوض کردن قالب وبلاگ ها بود که سال 87 یا 88 برای تولد یکی از دوستان انجام دادن یه عده و براش پست تولد گذاشتن به علت نبود این افراد اینجا و حذف وبلاگ کردن فردی که در ادامه میخواستم بهش اشاره کنم به این موضوع ادامه نمیدم ... واضح اینه که وقتی سال بعدش هماهنگی ممکن وجود نداشته باشه تکرار این عمل جالب نمیشه :دی

مورد بعدی انشا نویسی رو میتونم مثال بزنم مشکل اساسی ای که این مدل هر روز انشا نویسی داره اینه که ممکنه فرد هر روز دسترسی به نت نداشته باشه و این بشه انشا ها به تاخیر بیافتن و کلا جمعی که شروع کردن همگی تنونن به خط پایان برسن :)

مورد بعدی کتاب خوانی هست که باید مثلا کتاب های تاثیر گذار در زندگیتون رو معرفی کنید -فک کنم- ایده ی این موضوع خوبه ولی محدودیتش اینه که برای کسایی خوبه که زیاد کتاب میخونن که با توجه به سرانه ی کتاب خوانی مملکت زیاد نیستن! البته این مشکل رو میشه با عوض کردن خصوصیت کتاب به کتاب یا فیلم یا آهنگ یا ... عوض کرد که خوب شاید جواب بده! البته من درباره ی این چیزا اینجا زیاد حرف نمیزنم ... طبیعتا چیزی هم برای این مورد هم ندارم که بگم ...

مورد آخری که بررسیش میکنیم انشا نویسی ماهانه هست که مشکل اساسیش این بود که موضوعش دیر میومد یا نمیومد یا افراد تو اون روز خاص نت نبودن و ... که خیلی جالب نشد و به علت مسائل فنی که برای صاحب ایده پیش اومد ادامه هم پیدا نکرد :)

***

پی نوشت : سرم شلوغه ولی اکثر کار هایی که میکنم غیر ضروریه! همچین وضعی دارم الآن

حرف فقط حرف است ...

بدجور بی قرارو هراسانم می آورم پناه به شعر اما
حس ام درون واژه نمی گنجد میخواهم از چه چی گویم ها !؟
سخت است اینکه جای خودم باشم سخت است اعتراف کنم بی تو
من زنده ام هنوز . غم انگیز است . من زنده ام بدون تو تا دنیا
ثابت کند که حرف فقط حرف است ثابت کند که شعر فقط شعر است
دنیای واقعی غزل من نیست باید قبول کرد که آدم ها
سخت است اگر چه باور آن اما هر قدر هم که عاشق هم باشند
هر قدر بی قرار رسیدن ها . یک روز می رسد که تک و تنها
حل می شوند در خود و می بینند با خاطرات مانده گلاویزند
هر چند گفته اند که میمیرند مجبور می شوند دقایق را ...

***

پی نوشت 1: شعره که تو پست قبلی نه قبلیش اشاره کرده بودم

پی نوشت 2: شاعر: م.رفیعی

پی نوشت 3: سرماخوردگیه ول کن من نیست :|

پی نوشت 4: بارون داره میاد و نت هی قطع و وصل میشه شاد باشم یا ناراحت :|

چرا تو دیر دیر ...  ظهور میکنی!

آینده معلوم نیست ...

اگر در آسمان ستاره ای نباشد!

خورشید را نمیگویم؛

یا ستاره ی قطبی؛

یا هر ستاره ی زیبای دیگری!

من حرف از تو میزنم که نیستی!

اگرچه گاه به گاه ...

به مثل ماه را ...

نشانی حضور میکنی!

ولی چرا تو دیر دیر ...

ظهور میکنی!

***

پی نوشت : مخاطب قاطی پاطی داره :)

من زنده ام هنوز ... غم انگیز است

اومده بودم یه شعر فی البداهه بذارم اینجا که دیدم بهم سر زدید و نبودم برای همین میذارم اونو برای بعد و شرح ما وقع میدم!

از اونجایی که یادمه تابستون خودم رو اینگونه گذراندم اول رمضان شد و گذشت! بعد رفتیم مشهد و گذشت و بعدش منتظر یه سریاله شدم و شروع شد و این هفته ای که میاد دو قسمت پایانیش میاد به همین سادگی به همین بی التحابی!

جدای از اون دانشگاه هم هست که کلی فشار گذاشتن رومون که هنوزم که هنوزه نمیدونم چی کار باید بکنم :دی ولی خوب باید شروع کنم به یه کاری کردن دیگه وسطای ترمه دیگه :دی

جدای از دوتای اولی هم سرما خوردم شدید و این هفته دانشگاه نمیرم موندم چرا من سه چهار روز هفتم رو خراب میکنم میرم تا دانشگاه و بر میگردم یه هفته در میون برم که هم خرجش کمتر باشه هم راحت تر باشم :)

فعلا همین تا ببینم شعره که گفتم میگم رو میتونم بگم یا چی :)

پی نوشت : عنوان یه قسمت یه شعر یه شاعری هست :دی

وقت خوبی نیست

ساعت 19 یا بیست

وقت خوبی نیست

تا حواست را جمع خود کنی

تا شوی بیرون ز درس و مدرسه

تا روی اندر پی احوال کار خویشتن در شهر غریب

در شهر غریب

وقت خوبی نیست

ساعت 19 یا 20!

***

پی نوشت 1: پیداست دو روزی که باید دانشگاه باشم یه روزش تا ساعت 8 یه روزش تا ساعت 7 شب کلاس دارم یا باید این پینوشت رو ذکر میکردم :)

پی نوشت 2: بالاخره هفتم اسفند احتمالا دانشگاهم شروع بشه خداکنه بتونم با جا و اینای جدید بسازم ... پیداست نمیسازم؟ :)

پی نوشت 3: این قدر همه چیز پیچیده شده که ترجیح میدم اکثر وقتم رو یا بازی کنم یا فیلم ببینم :)

ولنتاین!

هنوز عاشقی از واژه های دشوار است

که عشق "صحبت اغنیای تبدار است

کسی که از غم خود نمی کند صحبت

که غم ندارد و غم برای او تار است "

کسی که در پی حالش نمی کند کوشش

نه عاشق است که از گونه های بیمار است

کسی که عاشق است خبر دارد از همه چیز

ولی فقط به غم عشق خود گرفتار است

نمیکند لب خود تر به گفتن از غیر

که هر چه هست برایش ز حکم دلدار است

به کوشش است جهان تا بدو کند حالی:

"که در جهان طبیعت فرشته بسیار است"

ولی دل او با فرشته ی خویش است

-فرشته ای که همیشه با دلش یار است-

جهان پر است از پری دیو سرشت

بهشتِ بی رخ یارش، برای اغیار است

***

پی نوشت: نمی دونم به چه مناسبتی بیت بیت به این اضافه شده ولی مصرع آخر رو الآن اضافه کردم و به مناسبت ولنتاین و این چیزا پستش میکنم :) معنی و وزن و اینا هم زیاد نداره حوصله هم ندارم چک کنم وزنش رو :)

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟

آنچنان که واضح و مبرهن است به اندازه ی کافی درد سر دارد پیدا کردن تویی که بخواهی با او ما بشوی، حالا این که کجا ببینیش یا چرا بخواهیش و چه جور به نتیجه برسی که می خواهی با او ما بشوی به کنار، یک فرایند اساسی که پایه ی فرایند های پیش روی زندگیست همیم ما شدن است.

الآن شروع میکنیم به بررسی این فرایند که خود به فرایند های خاستگاری ، بله بران ، عقد ، عروسی و سایر مراسم رسمی ، غیر رسمی ، محلی ، قومی  قبیله ای ، خانوادگی و ... تقسیم میشود!

از خاستگاری شروع میکنیم و فرض میکنیم توی مورد نظرتان را یافته اید و الآن میخواهید به مرحله ی خاستگاری برسید حالا میرسیم به موضوع انشاء! از همین جا شروع میکنیم به ریشه یابی مشکلات جوانان امروزی ... خوب اولین کسی که میخواهد من و تو ما نشویم همین تویی است که داریم میرویم خاستگاری اش ... حالا کلاس گذاشتن ها و بی محلی ها و شماره ندادن ها و موضوع را از خاستگاری دور کردن هایش به کنار این نه گفتن های بی دلیل خیلی مشکل جدی ای است و منطقا اولین گزینه ی روی میز کسانی که میخواهند من و و ما نشویم میشود ... حالا از این مورد که بگذریم چیزی که می آید وسط خانواده ی من و تو است که کلی میگویند عروس/داماد ما باید ال باشد و بل! پس از این که خانواده ها هم موافقت کردند و تو هم موافقت کردی فرایند خاستگاری صورت میگیرد و اینجا مشکل بعدی شروع میشود بله حرف مردم!

مردم کشور ما مردم خیلی فهیم و هوشمندی هستند ولی اگر بخواهند در مورد هم نظر ندهند که نمیشود! باید نظر بدهند که من به تو میخورم یا من با خانواده ی تو چه گفته ام که چهار تا بگذارند رویش و بگذارند دست فامیل خانواده ی تو و بعد دعوا و گیس وگیس کشی شود و ...

حالا خاستگاری و مراسم مربوط آن که تمام شد باید به بله بران برسیم و نرخ بله ی عروس مشخص شود که خودش مسبب مشکلاتیست که مربوط به اکثر کسانیست که در مرحله ی قبل ذکر شد و اینبار چیزی که اضافه میشود عرف و نرخ کاذب اجتماع است که موجب درگیری های مربوطه ی این مراسم میشود!

بعد به مراسم عقد و دعوا ها و چشم و همچشمی های مربوط به آن میرسیم که بیش و کم همگی شاهدش بوده ایم ... حالا از حوادث نا مترقبه ی برای عروس و داماد که ممکن است پیش بیاید هم اصلا اشاره نمیکنم و اصلا هم یادم نمی آید از کی این نقل این گونه حوادث در ذهنم آمد ...

حالا از عقد که گذشتیم به ما شدن رسیدیم؟ طبیعتا نه :) هنوز تا عروسی گرفتن و مشکلاتش و آمده شدن خانه و مراسم جهاز کشون و اوه شما فکر میکنید با ذکر اینا من هم میخواهد با تو ما بشود؟

***

پی نوشت 1: میخواستم مورد خودم بگم ولی خوب که چی :)

پی نوشت 2: فعلا دانشگاهم شروع نمیشه :دی باید تولدم بشه بعد برم :دی

سر خط اخبار!

1: روزام داره همچین کامل به بطالت و اینا میگذره تا دانشگاهم شروع بشه بعد 22 بهمن!

2: مشکل دانشگاهم حل شد البته به جای 10 دی یا آذری که توی ثبت نام بهم گفته بودن 8 بهمن!

3: لپ تاپم طبق آخرین اخبار این قدر خراب شده که باید بوردش رو عوض کنن شاید هم دیگه خدا رحمتش کنه :|

4: در مورد خبر قبل شاید خودشون بوردش رو سوزونده باشن البته بهشون تهمت نمیزنم

5: حوصله ندارم و اکثرا خوابیده پای لپ تاپ پدر به سر میبرم و اینا گاهی هم فیلم هم میبینم :دی

6: وقت خالی برای وبلاگ گردی ندارم ولی اگه وقت بشه بهتون سر میزنم ... قول نمیدم ولی

***

پی نوشت : چه بی سر و ته شد ها :)