گلي را ديده ام چون راه ميرفت

ز هر سو بانگ صدها آه ميرفت

چو يوسف هم بديد او را ندانست

چگونه پاي او در چاه ميرفت

موذن چون نمازش را قضا كرد

ندانست روي او گمراه مي رفت

نه سجده گاه بودو نه رو به ماه بود

ببين كه ابر سوي ماه ميرفت

خجالتش نهان شد و ابر رفت

دو هفته بود و ابر نگاه ميرفت

گذشت از سر چو ديد او را شهي شاد

ز تاجش مي گذشت و جاه ميرفت

كلاهش را ربود آن سرو خندان

ولي شه را به سر آن كاه ميرفت

خدايا راه او را باز گردان

كسي مي گويدش بد راه ميرفت

***

پی نوشت 1: نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 22:7 شماره پست: 215

پی نوشت 2: چه همه کم آپ کردم این آذر ماهی چه همه ساکته همه جا ...

پی نوشت 3: هی گفتم یه چیزی میاد تو ذهنم بنویسم ها آخرش گفتم از آرشیو باز شعر بیارم بخونید :دی