دلگشته ی اویم
افسانه ی عشقی بر دلبران گویم
من سبزه ام در راه سروی چو می بینم
شادم که در راهش آهسته می رویم
روی وفا دارم ترس جفایم نیست
سوزم در این آتش بر خویشتن مویم
شادم که بر راهش دستی بیافشانم
گوش سماعم نیست دلگشته ی اویم
گویم به هر فرهاد فرمان دلبر بر
حتی اگر گوید دست از تو می شویم
باید که از دستم دوری گزینی تو
شاید که باز آید بر سوی تو گویم
بردی چو فرمانش گردی چو چوگانش
گردد به گرد گو جوید گل و بویم
باید که بر گردی بینی جمالش را
هر دم نشان دارد برگشتن سویم
دانم که می گویند درد بدی دارد
صبر ار کنی ساقی جاری شود جویم
ساقی به پیمانه ترسم فرو افتی
پرواز ز من آموز اینک که من قویم!
پروانه ها می رند پرواز می ماند
بنگر که شمع گوید راه تو می پویم
ساده سر افرازم من غرق پروازم
پرچم برافرازم خوب است این خویم!
***
پی نوشت 1: نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387 ساعت 12:52 شماره پست: 200
پی نوشت 2: نتمون درست شد مونده ببینم لپ تاپم سالمه یا چی :دی