پندت، ز ریشه ام کند
رفتی ز پیش من چند من مانده ام چه دلبند
برگیر بندم از بند بر من مده تو صد پند
چون رود بی ثباتم جا مانده در رباطم
همدم به یک رباتم احساس: ز مرده لبخند
مُردم چو در فراغت آید دلم سراغت
خاموش درب باغت من: بسته چون گلو بند
آید دلم به سویت آیم به جستجویت
آب است در سبویت؟ کوزه: دلی هنرمند
هر کوزه ای شکسته بر دسته اش نشسته
دستی ز دل نبسته دستم، تهی ز یک قند
دستم تهی ز قند است دلدادگی به چند است
این دل تهی ز پند است پندت، ز ریشه ام کند
***
پی نوشت 1: نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ساعت 13:20 شماره پست: 171
پی نوشت 2: بالاخره فارغ التحصیل شدم فکر کنم :دی
پی نوشت 3: از اون وقتاست که هی من میخوام آپ کنم هی شما نظر نمیدید هی من ....
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۲ ساعت 19:58 توسط رهگذر
|