رفته ام در جست و جو تا بجويم نام او

رفته از ايام من خورده بر دل جام او

دل كه باشد بي قرار كار و بارش فكر يار

فكر او گم گشتن است وصل هم فرجام او

جام او پيمانه ايست ديگري بيگانه ايست

هر چه فكرش مي كند كم رود در دام او

ديگران گم گشته اند صيد مردم گشته اند

هر بلا ديده از او مي خرد پيغام او

ذكر لب ها ديدن و لهجه ي خنديدنش

لب ز لب وا مي كند هر كه بيند گام او

راه آسان مي رود دل چه آسان مي برد

عشوه هاي خاص از او مي شود دل رام او

برده در هر محفلي عاشق صاحب دلي

هر كه ذكر او كند مجلسي شد عام او

هر كه جويد ديدن و لهجه ي خنديدنش

رو به عاشق مي كند در پي احكام او

در خيال هر كسي لحظه اي باشد بسي

تا ببيند روي او طي شود ايام او

اي "كسي" بي خود مگو ذكر او اندر ميان

كشته اي بيمار شد هر كسي شد خام او

***

پی نوشت 1: نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ساعت 23:46 شماره پست: 214 

پی نوشت 2: آلزایمر بد دردیه بنده ی خدا با آلزایمر ماشین برداشته و رفته هنوزم پیدا نشده دعا کنید طوریش نشده باشه فقط ...(آپدیت: پیدا شد خدا رو شکر!)

پی نوشت 3: پست ادامه ی اون مجموعه ی داستانی در حال نگارشه به علت پی نوشت قبلی حس نوشتنش نیست ...

پی نوشت 4: مدیونید فک کنید باز شعر آرشیو کردم :) نوشتنم نمیاد خوب :دی