مرد جوان رفتن مرگ را تماشا کرد و بازگشت زندگی به دشت را، لبخندی زد و همزمان نسیم رهگذی عطر گلهای دشت را همه جا پراکنده کرد انگار میخواست خبری مخابره کند انگار علامتی بود برای کسی که باید بیاید و روحش خبر نداشت در چه مسئله ای دخالت خواهد کرد ... زندگی و مرگ ...

اندکی از تفرجگاه مرگ دور شد و بوی زندگی را دنبال کرد و ناگهان کسی که به دنبالش بود از راه رسید کسی که در ذهنش زمزمه میشد پیر بود ولی در عین حال جوان صدها سال تجربه زیر چهره اش پنهان بود ولی فقط چشمهایش میتوانست این اعتراف را بکند ... او یک فرشته بود!

مرد لبخندی زد چیزی که دنبالش بود بالاخره به سراغش آمده بود یک دکتر برای دردی که درمانی نداشت ... مرگ! آن هم نه هر مرگی ... مرگ خواهرش ... خواهری که به طور غیر منتظره سهراب وار شناختش و وای از زندگی های رستم وار!

چشمانش دنبال انگشتری بود که نهصد سال در انگشتش بود ولی نمیخواست جنگی رخ دهد نمی خواست خود را دشمن فرشته ها معرفی کند ... میخواست درمانی که به دنبالش بود را کسب کند ولی بدون خون و خونریزی!

چشمهایش را بست آرزویش را زمزمه کرد و هویتش افشا شد ... او یک جادوگر بود! اطرافش نور هایی به شکل انگشتری که در دست دکتر بود در آمد ... انگشتر در انگشت دکتر گرم شد حرارتی که غیر قابل تحمل بود دکتر آمد عکس العملی نشان دهد که مرد زیر شنل مرگ نامرئی شد!

قسمتی از دکتر ترسیده بود جادو چیزی نبود که ندیده باشدش قدرتی ولی بدین سان ندیده بود و شنل مرگ ... چیز نابی بود که تاکنون مرگ آنرا از دست نداده بود ... قدرتی از جانب مرد احساس میکرد که کسی تاکنون نداشت ... جادوی تنها نبود احساسی بود که او را به این کار وا داشته بود انگشترش را از دست خارج کرد و محو شد و حالا مرد آماده ی اجرای مراسم شده بود!

***

پی نوشت 1: یک موقعیتیه که تو کتابم در نظر داشتم قرار بود یکی خواهرش رو بکشه البته قرار نیست اینجوری برگردونه البته فک کنم قرار بود برعکس باشه شاید :دی

پی نوشت 2: عکس تزئینی نیست ایشون همون دکتر مورد نظر هستن :)

پی نوشت 3: آهنگ این دو تا وبلاگ رو با هم گوش بدید مخلوط جالبیه :)